تا از جسم ِ تو ، این دیو ِ انسان کش برون آید
تو از آئین ِ انسانی چه می دانی ؟! اگر جان را خدا داده ست ... چرا باید تو بستانی ؟!
چرا باید که با یک لحظه ی غفلت ، این برادر را به خاک و خون بغلطانی ؟!
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست
ولی حق را برادر جان ، به زور ِ این زبان نافهم ِ آتش بار نباید جست ...
اگر این بار شد وجدان ِ خواب آلوده ات بیدار ...تفنگت را زمین بگذار !
فریدون مشیری
-شعر به خودی ِ خود زیباست و هنگامی که با صدای شجریان می آمیزد ، تأثیرگذارتر هم می شود .
در این میان عجیب این است که گویی "مشیری" در زمان حال زندگی می کند و هر آن چه رخ داده
را از نزدیک نظاره کرده.
-هر بار که این آهنگ را گوش می دهم ، تمام ِ وقایعی که پیش آمده مثل فیلم از برابر ِ چشمانم می گذرد .. و به این فکر میکنم که : اینها با مردمان ِ خود چه کردند ؟! اینان با "ما" چه کردند ؟!
کاش اندک جایی برای جبران باقی گذاشته بودند ...
انسان به امید زنده است ، باید به چیزی امید داشت ، آرزویش را داشت ... باید آرمانی داشت . امید لازمه ی زندگی و زنده ماندن است . وقتی امید داری ، دلیلی برای زنده ماندن و زندگی کردن داری .
نا امیدی پایان زنده گی است . هیچ مهم نیست که این تنها دلیل باقی مانده برای ادامه ی زندگی بزرگ است یا کوچک ... درست است یا غلط ... نه ، اینها هیچ مهم نیست! این امید هرچقدر هم کوچک باشد ، تنها بودنش و حضورش برای زنده گی کافی ست ... امید که نباشد گویی باد همه چیز را با خود برده است . زندگی بی امید همانند شاخه ی خشکیده ی درخت است . باید با نا امیدی مبارزه کرد ... باید از نو ، امید آفرید ... از قعر ِ نا امیدی ، امید جست . باید از نو برخاست.
من امید دارم ... آری هنوز اندک امیدی باقی ست ... دست ِ کم هنوز توان ِ امید داشتن را دارم .
من امید دارم به روزی که دیگر با خود زمزمه نکنم : " نه در آسمانها نشانی از عطوفت هست و نه در وجود ِ آدمیزاد ِ دو پا"*. هنوز هم می توانم با وجود همه ی بدی ها ، همه ی ناملایمات و دروغهای کوچک و بزرگ ، امیدوار باشم. چرا که هنوز هم هستند کسانی که وجودشان ارزش دارد .. هنوز هم هستند کسانی که تلاش می کنند برای انسان بودن و جامعه ای انسانی بنا کردن ! هنوز هم هستند کسانی که در نگاهشان راستی و صداقت نهفته است و بالاخره هنوز هم هستند کسانی که وجودشان مانعی ست عظیم بر سر ِ راه ِ پیروان ِ "حزب ِ خفتگان".
*تنهایی ِ پر هیاهو - بهومیل هرابال
به یاد ِ نیمه های ِ خرداد که می افتم ، دلم می سوزد ... اشک در چشمانم حلقه می زند ... افسوس می خورم و لبخندی تلخ بر لبانم جاری می شود. چه بی نقص بازیمان دادند ... دروغ را چه زیبا آراستند ... آذین بندی اش کردند و به ما .. نه .. اشتباه نکنید ... به ما نخوراندند .. بلکه با وقاحت تمام هدیه کردند! گویی ما باید سپا سگزار هم می بودیم از لطف بی کرانشان در قبال ما!
در عوض ما نیز دل به دریا زدیم ... سراپا احساس شدیم ... دیگر پای ِ عقل در میان نبود ... عقل برده ی احساس شد! خشم و شور هر دو در قلب هایمان خانه کرده بود!
به خیابانها ریختیم ... تازه داشتیم طعم ِ خوش ِ اتحاد و همبستگی را می چشیدیم ... که...!
شما همان اندک اعتمادی را هم که در دل داشتم ، از من ربودید! نظرم را و به واقع بودنم را سرکوب کردید! تمام ِ آرزوهایمان ... تمام ِ خواسته هایمان بار ِ دیگر به عقده های ِ فرو خورده بدل شد!
و در این میان آنچه برایتان هیچ مهم نبود ، "نابودی ِ ما" بود به دستان ِ شما!
من روح ِ خود را ذوب خواهم کرد ... من روح خود را ذوب کرده ام ... ذره ذره ی روحم در حال ِ ذوب شدن است ...
من روح ِ خود را خرج کرده ام و در اِزایش ، هیچ نستانده ام ... و این همان از تو خالی شدن است ، این همان پوک شدن است! ضربه های پیاپی بر روحم را تاب آورده ام و اکنون ، ضربتی هرچند کوچک ، کارم را ساخته است.
و امّا او ... نه دستم را می گیرد و نه طنابی به پایم می بندد و مرا می کشد ... نه ، هیچکدام ِ اینها را نمی کند ... بلکه طنابی به مغز و ذهنم بسته و مرا با قدرت و سرعت ِ هر چه تمام تر می کشد! جسمم اینجاست و ذهنم در دستان ِ کِشَنده ایست! ذهنم به ناگه به جایی کشیده شده و آن دستان که ذهنم را کشانده است ، مرا نظاره می کند و انتظار دارد که من رخدادی را ببینم .. و .. دریابم! امّا من هیچ نمی بینم ... هر چه هست تاریکی و سیاهی ِ محض است ... تنها پرده ای سیاه می بینم ... کور شده ام گویا ... چشمانم را می بندم و به ذهنم سیلی می زنم و می گویم : آی ذهن ... بیدار شو ... آی ذهن ... بلند شو ... برخیز ... وقت نیست ، زمان کوتاه است ... برخیز! چشمانم را دوباره باز می کنم ، امّا دوباره خود را می بینم که در همانجا که بودم هستم و هنوز هم سیاهی همه جا را فرا گرفته ...
و تمام شد ...! آن دستان ذهنم را رها می کنند و ذهنم چونان که گویی کِشی بوده در آن دستان ، پاره می شود و در کمتر از چشم بر هم زدنی باز می گردد به کنون ...!
اکنون دوباره توان ِ دیدن دارم ... و دیگر از آن همه سیاهی خبری نیست! دوباره به کنون باز گشتم!
به اطرافم نگاهی انداختم ...او بود و آهنگی که رو به پایان بود و منی که پیشانی و دستم را به درخت تکیه داده بودم و ذهنم هاج و واج مانده بود ...!
آری ، به واقع تنها پنج ثانیه گذشته بود ... امّا از نگاه ذهنم سالها گذشته بود و من ... به گذشته ای دور ... مبهم ... و سراسر راز آلود ، رفته بودم و بازگشته بودم ...
رفته ، و باز گشته بودم ...!
می کنند ... همه می خواهند که چیزی داشته باشند و از چیزی که دارند صحبت می کنند ...
ای کاش کسی چیزی نمی داشت ... ای کاش هیچ نداشتیم ... رها ...!
شاید در آنصورت همه چیز داشتیم ، شاید آن هنگام خود را باز می شناختیم و دوباره به یاد می آوردیم
که هیچ نداریم جز یکدیگر ...! شاید در آن هنگام از فرط بی چیزی به بودنِ یکدیگر پی می بردیم ...
می دیدیم که هیچ نیست جز ما و هر چیز دیگری که هست ، بهانه است! شاید آن هنگام این چنین
بی اعتنا از کنارِِِ هم نمی گذشتیم ...!
فریاد می زنم
بلند بلند می خندم
شاید که بیدار شوی
دست و پا میزنم
زیر آواز می زنم
زخمه بر ساز می زنم
شاید که بیدار شوی
زجر می کشم
زار می زنم
سکوت می کنم
شاید که بیدار شوی
می آیم ... می روم ... می نشینم
می ایستم ... با جان و دل می ایستم و تاوان می دهم
تلخی را به جان می خرم ... شاید که بیدار شوی
می خواهم که بیدار شوی ... اما گویا از من کاری ساخته نیست!
تو نه خوابی و نه حتی مرده ای! تو خود را به خواب زده ای ...!
سالهاست که خود را به خواب زده ای و در دل به من نیشخند می زنی!
و تلاش من بیهوده است ... تا زمانی که تو نیشخند می زنی!
فئودور داستایوسکی